گنج

شمارهٔ ۴۱۷

۱۰ بیت
رو نما سازد ز جان حسن دلارای سخنتا نباشد جان که می گردد مهیای سخن
تار می بندد رگم بر ساز غوغای سخندر کفم چون خامه باشد نبض انشای سخن
جلوه در آیینه اش دارد پریزاد خیالزانوی فکر است کوه قاف عنقای سخن
اسم اعظم کز خواصش زد سلیمان نقش جاهگوهر یک دانه ای باشد ز دریای سخن
مدعای هر دو عالم از دعا حاصل شودبه شود درد دو عالم از مداوای سخن
جوهر حسن خط و زلف نکویان در نظرسبزه بیگانه ای باشد زصحرای سخن
دلبران را با سخنور التفات دیگراستحسن باشد عینک چشم تماشای سخن
خویش را چون نغمه ای خارج نماید بی اثرگر نمی گردد خرد گرد سراپای سخن
همچو نقد عمر بی جایش نباید خرج کردهیچ چیزی چون نمی گیرد تو را جای سخن
گوهر لطف سخن نورس نمی باید شکستچون زبان برخورده ی عمری ز بالای سخن