شمارهٔ ۴۱۶
ای سر ز من پیچده تر گرد سرت گردیده منچون بخت بر گردیده تو بر خویشتن پیچیده من
از خاک دل چون غنچه ام صد پیرهن بالیده تواز هر سو مو همچو نی دربند غم بالیده من
خواهم شبی چون طره ها ای مه تو را افتم به پاهر دم به من تابیده تو هر دم تو را تابیده من
هست از عرق شبنم صفت بر برگ گل غلطیده توچون لاله در گرداب خون بر داغ دل چسبیده من
از چشم من رنجیده ای با آنکه نور دیده ایاز من نظر پوشیده ای غیر تو را نادیده من
خواهم ز مینا انجمن چون شبنم گل در چمنرقصان تو یکتا پیرهن بر یاسمن غلطیده من
اشک و فغان در دل تو را هرگز ندارد چون اثراز ناله ها رنجیده دل بر گریه ها خندیده من
یک بار در قرنی مرا نازت نیارد در نظریک عمر چشم از غیر تو چون راز دل پوشیده من
باشد شبی ای شاخ رز غافل تو مست آیی به براز کنج آن لب بوسه تا وقت سحر دزدیده من
سرشار جام سرکشی چون غنچه می خواهم تو رادامن زمن در چیده تو گلها زنازت چیده من
باشد که بیم چون حنا خود را شبی در دست و پادست مرا پیچیده تو پای تو را خاریده من
دارم چو نورس در نظر وصل تو از شب تا سحرگوهر فروز از شرم تو دریا خروش از دیده من