گنج

شمارهٔ ۴۱۴

۷ بیت
تا شد از چشم ترم جیحون خوناب آستینکرده هر داغ مرا هم چشم گرداب آستین
هر که دست از مهر امشب بر دل گرمم گذاشتآتش افشان کرد چو گلهای مهتاب آستین
بس که در غفلت ید طولا است هر عضو مرامی شود بر دیده ی من پرده ی خواب آستین
دارد از چشم ترم بی نوبهار جلوه اشچون تنور از جوش طوفان عرض سیلاب آستین
تا طلایی پوش گشت آن شاخ رز چون آفتابکرده دست انداز شوقم چاه سیماب آستین
بس که خونین قطره ها در تکمه ی لعلش گرفتمی نماید در نظر چون شاخ عناب آستین
نیست خونریزی اگر منظور او نورس چراروز و شب مالیده زاهد همچو قصاب آستین