شمارهٔ ۴۱۳
تا ز سرو قامتش دل شد مهیای سخنریختم رنگ قیامت را ز بالای سخن
بس که باشد هر سر مویم پذیرای سخنسبزه ی خاکم کشد چون خامه طغرای سخن
خامه در فیض سخن آزاد می گردد ز بندلوح راسازد قلمرو حکم دارای سخن
رفرف از دست سلیمانش به رنگ خامه استمور می گردد اگر معراج پیمای سخن
شهد لطف پادشاهان است نقل باده اشگر کند منقار مرغی تر ز صهبای سخن
جز دو کل را از سخن هنگامه در معنی است گرمصفحه صاحب مجلس است از نقش پیرای سخن
اطلس چرخ از دو حرفش بسته نقش تار و پودعرش تا فرش است تصویری ز دنیای سخن
ابلق از سوسن زند بر سر مرا نقش قدمبس که دارم درطریق حرف پروای سخن
پرتو لطفش گشاید چهره ی فرزانگیحسن عقل آیینه می سازد ز سیمای سخن
نقطه ی کلکم نماید خال بر کنج لبشمعنی پیچیده ام زلف چلیپای سخن
تا به دست آورده ام چون خامه نورس راه حرفجاده شد از سایه ام سطری ز انشای سخن