شمارهٔ ۴۱۲
کرده تا طوفان معنی لفظ گوهر بار منبحر می بوسد زمین ساغر سرشار من
همچو خال لب نهان در نقطه دیوان ها مرا استمخزن اسرار شد مهر لب اظهار من
سینه تا آسمانها طرح کرد از دود آهاز طپیدن داغ دل شد ثابت و سیار من
نعمتم از بس که بی اندازه از خوان قضا استنیست غیر از داغ و زخم تیغ در سر کار من
بسته بینش عقد مرواید ابکار مرامی کشد در چشم گوهر سرمه لطف تار من
خانه ی دل تا مرا شق خورد از تیغ جفاشد محیط هر دو عالم مرکز پرگار من
همچو مرجان پنجه ی مژگان نگارین می کندگر به خواب چشمی آید دیده خونبار من
خونی اقرار حق را زخم منکر شد نصیبتیشه ها بر پای خود زد حاسد از انکار من
بس که چون نورس بود عالی بنای همتمانجم و افلاک باشد نقشی از دیوار من