گنج

شمارهٔ ۴۱۱

۱۱ بیت
افراخت قد آن چهره بر افروخته ی منصد شعله علم زد ز دل سوخته ی من
تا شعله کشید آتش افروخته ی منیک بار دگر سوخت دل سوخته ی من
تار نگه و سوزن مژگان تو خواهدای مغبچه چاک دل نادوخته ی من
چون حسن تو آمیخته با شوخی و ناز استاز دست مده این دل آموخته ی من
تا بر لب میگون تو افتاده نگاهمکوثر زده جوش از نفس سوخته ی من
از ضعف به تن باز ز دوش نفس افتدبر لب چو رسد جان غم اندوخته ی من
بالیده از این راه که افکنده سپر رادر بزم تو پروانه ی پر سوخته ی من
خواهد که دهد دست به هم زان مژه سودادر بیع نگاه این دل نفروخته ی من
بر لب چه زنی مهر چو باید سخنی گفتای قاعده ی ناز نیاموخته ی من
چشم طمعی باز سیه ساخته چون خالبر آتش لعش دل واسوخته ی من
دل کرد کباب تو چو نورس مده از دستای از می خون چهره برافروخته ی من