گنج

شمارهٔ ۴۱۰

۱۲ بیت
شد به حرف حقه ی لعل تو مایل تا زبانچیده ام چندین نمکدان از ته دل تا زبان
بندبندم غوطه در شکّر چو نیشکّر زندیافت کام از حرف آن شیرین شمایل تا زبان
از دلیل قاطعش هر بوالهوس ملزم شوددر دهان زخم شد شمشیر قاتل تا زبان
در فغان نه قبّه ی افلاک پیچد چون جرسناله انشا می کند ز آن آهنین دل تا زبان
شد عبیر افشان نفس چون سنبل جنت مرانکته ای سر کرد از آن مشکین سلاسل تا زبان
هر دم از حرف در گوش تو ای طوفان حسنهمچو مژگان زد گهر جوش از لب دل تا زبان
مدّ آهم شد به لب فواره ی آب حیاتشد به حرف لعل سیراب تو قائل تا زبان
حاصل تحصیل خود تحصیل حاصل یافتیمشد پی نقد وصال او محصل با زبان
قاف تا قاف جهان حسنش مسخر کرده استبر پریزادان فکرم گشت مایل تا زبان
از جرس جنبانی دل موج لیلی زد لبمناقه ی اندیشه ام را بست محمل تا زبان
دارد از اعجاز معنی دعوی پیغمبریآیه ی فرقان فکرم کرد نازل تا زبان
از فروغش بی سخن نورس دو عالم روشن استگوهر اندیشه ام را گشت حامل تا زبان