گنج

شمارهٔ ۴۰۹

۸ بیت
به خنجر کج مژگان او شهید شدنبود به قفل در مدعا کلید شدن
از آن بود به تو روی امید واری دلکه کفر محض بود از تو ناامید شدن
ز عین عشق نظر هر که یافت دیده وراستبه حرف و صوت نشاید ز اهل دید شدن
چنان که جلوه ی آب از گهر شود افزوننهان به لطف تو گشتن بود پدید شدن
رموز لطف و ادا بالبدیهه می گویدتوان ز حرف نگاه تو مستفید شدن
هزار رنگ چو تصدیع می کند تحویلبود بعید ز کامل مرید عید شدن
شدی چو پیر چوطفلان مباش غره به عیدنمی توان خَرَف از دید و بازدید شدن
سیاهی اش نبود از نشاط دل نورسنیافت مور غمش فرصت سفید شدن