شمارهٔ ۴۰۹
به خنجر کج مژگان او شهید شدنبود به قفل در مدعا کلید شدن
از آن بود به تو روی امید واری دلکه کفر محض بود از تو ناامید شدن
ز عین عشق نظر هر که یافت دیده وراستبه حرف و صوت نشاید ز اهل دید شدن
چنان که جلوه ی آب از گهر شود افزوننهان به لطف تو گشتن بود پدید شدن
رموز لطف و ادا بالبدیهه می گویدتوان ز حرف نگاه تو مستفید شدن
هزار رنگ چو تصدیع می کند تحویلبود بعید ز کامل مرید عید شدن
شدی چو پیر چوطفلان مباش غره به عیدنمی توان خَرَف از دید و بازدید شدن
سیاهی اش نبود از نشاط دل نورسنیافت مور غمش فرصت سفید شدن