گنج

شمارهٔ ۴۰۷

۱۱ بیت
بس که راه دلکش حرف است مشکل تا زباندل شکن تر نیست راهی از ره دل تا زبان
چون خموشی نیست فانوسی چراغ عمر راخوشتن سوز است دارد شمع محفل تازبان
تا برد راهی به معراج رسایی هر سخنبایدت از دل نماید چند منزل تا زبان
جوی شیری در بهشت بی زبانی داشتیمخورد دندان بر جگر کردیم حاصل تا زبان
بی سخن چوی موی آتش دیده پی پیچم به خویشیک سر مو کرد و از گفتار غافل تا زبان
تیره چون آیینه ام شد هر نفس بزم حضوربر چراغ روشن دل گشت حایل تا زبان
بیشتر شد زورق تدبیر طوفانی مرالجه ی اندیشه ام را گشت ساحل تا زبان
می کند اثبات جهل از گفته ی خود بی سخنمی گشاید از قصور فهم جاهل تا زبان
ازخموشی غنچه را مجموعه شد شیرازه دارریخت اجزای گل انشا کرد غافل تا زبان
دائمش از عقد دندانها به کف سررشته استسبحه ی ذکر تو را سازد حمایل تا زبان
نیست تنها زان کمر نورس مرصع خوانی امچیده ام گوهر چو تیغش از ته دل تا زبان