شمارهٔ ۴۰۶
گر شبی خندان گل من بی نقاب آید بروندیده را از شبنم اشک آفتاب آید برون
بس که مستم از می لعلش خطی گر می کشنداز رگ سنگ مزار من شراب آید برون
بس که از شرم تو گلرویان این زیبند آباز شرار شمع تا مجمر گلاب آید برون
کوثر لعل تو از دل موج زد شد سینه چاکرخنه افتد در زمین جایی که آب آید برون
گرگشاید فال کاوشهای دل مژگان یاراز بغل اطفال اشکم را کتاب آید برون
بس که بزم از باده ی حسن تو زد جوش بهاردسته ی گل در بغل اشک از کباب آید برون
از خیال زلف و خالت شانه بین را آستینگر گشاید فالی از من مشک ناب آید برون
گر به بیداری نمی آیی به آغوش خیالنیم شب از عهده ی وصل تو خواب آید برون
چیند از گلهای مشکی ماه افزون تر به خویشآفتابم گر به سیر ماهتاب آید برون
از دل ویران ما نقد وفا گل می کندگنج مشهور است کز کنج خراب آید برون
مدعی نورس شود چون لفظ بی معنی مجاببا تو از بیت الغزل گر بی جواب آید برون