گنج

شمارهٔ ۴۰۰

۱۲ بیت
به هر دم شمع آه از شوخی مژگان شود روشنچراغ بزم ما از جنبش دامان شود روشن
گل نظاره از خورشید حسنت رنگ می بازدتو چون بی پرده گردی دیده ی حیران شود روشن
به آیینی که می تابد زپیکان برق خونریزیبه خون غلطیدن دلها از آن مژگان شود روشن
نظربازی به روی برق چشم دانه ام داردچراغ دل مرا زان آتشین جولان شود روشن
چراغ چهره روشن تر نماید زلف شبرنگشز لفظ کفر اینجا معنی ایمان شود روشن
فروزان شد از سیلاب اشکم شمع رخسارشچراغ ناخدا از روغن طوفان شود روشن
به دورش می کند درس مرا پای بتان از برسواد آرزو از خط مه رویان شود روشن
صفا منظور از این آب گل آلودم چرا باشدچو گرد تن فشاند از خویش چشم جان شود روشن
نفس در بزم تن روشن چراغ زندگی دارمسرای هر کس از آمد شد مهمان شود روشن
ز شاهان سربلند از ترک ابراهیم ادهم شدچراغ دولت از افشان دامان شود روشن
به تر دستی بزرگان می کشند از ریگ چون روغنچراغ کم کسی امروز در ایران شود روشن
چراغ هر عیاری امتحان نورس بر افروزدکه مقدار گهر در کفه ی میزان شود روشن