شمارهٔ ۳۹۹
ز استغنا کند گردش چو گردون آسیای منکه چیدن های دامن گسترد خوان از برای من
عدم را هستی ام در آستین زندگی داردتنم چون شمع باشد جاده ی راه فنای من
شرابم همچو طفل اشک از خون جگر باشدبه رنگ شبنم گل پاره ی دل شد غذای من
نمی چربند با میزان بینش هر که می سنجدچو عینک شد مساوی کفه ی خوف و رجای من
ز باران نی تیرش بهار بی خزان دارمبه هر فصلی است چاک سینه باغ دلگشای من
دل سرگشته ام فانوس شد شمع خیالت رابه جز گرد تو گردیدن نباشد مدعای من
مرا چون مانع منصوبه ی وصل است این هستیاز این هستی برآیم چون تو هستی از برای من
نباشد بی سبب گر ناصواب افعال من باشدمهیا می کند اسباب آمرزش خطای من
قیامت می کند نورس دگر شرم گنهکاریمهیا هر دم از خجلت بود روز جزای من