گنج

شمارهٔ ۳۹۸

۹ بیت
غبار در دل از آن خط مشکبار ندارمز بحر حسن تمنا به جز کنار ندارم
به مُهر نقطه ی خالم برات بوسه رقم کنخطت رسیده دگر تاب انتظار ندارم
ز خط غبار بر آیینه بی سخن ننشیندزنو خطان به دل از سادگی غبار ندارم
جدا ز غنچه ی لب نوخطی که کرده اسیرمدماغ خنده ی گل برگ نوبهار ندارم
زسینه چون رگ یاقوت دود آه برآیدچه خون که مهر دل ازآن لعل آبدار ندارم
تو هر چه خواستی از دل به یک کرشمه گرفتیبه جز غمت من دلداده یادگار ندارم
به روزگار تو را با دل آشنا چو نمودماز این جهت گله از روزگار ندارم
مگر به خطه ی کشمیر خال و خط تو میرمبه قندهار شکر خنده چون قرار ندارم
چون نورس از ته کار هوس مرا خبری هستز جنس حسن نظر جز به روی کار ندارم