گنج

شمارهٔ ۳۹۷

۱۱ بیت
آن طایرم که تیر جفا را نشانه امپیکان آبدار بود آب و دانه ام
زلف تو را گرفته رگ خواب چون نسیمتابیده است پنجه از این دست شانه ام
روزی که کرد غنچه ی تو ناز بلبلمگل گل شکفت خار و خس آشیانه ام
نشو و نمای دل بود از عقده های زلفدارد بهار در گره دام دانه ام
بنیاد ما رسید ز سر گشتگی به آبباشد سواد حلقه ی گرداب خانه ام
چون شمع بس که تندی خویش مرا گداختچون شعله مضطرب به نسیم بهانه ام
خاکم ز بس به پستی طالع سرشته اندصدرم اگر کنند همان آستانه ام
از بس گرفته پستی من اوج اعتبارجا کرده است در دل صدر آستانه ام
گسترده ام همیشه بساطی ز روی دلمردم نشین چو دیده از آن است خانه ام
ز احسان به ابر بحر شود مخزن گهردر کف ز ریزش است کلید خزانه ام
نورس ز اهل فُرس منم بر سخن سواراز مصرع بلند به کف تازیانه ام