شمارهٔ ۳۹۶
قبای مردمی بر قامتت کوتاه چون دیدمزکوتاهی نمایان بود نورت چشم پوشیدم
نصیبم لاغری چون بالش پر شد ز پهلویتاگر پهلو تهی کردم ز پهلوی تو بالیدم
همان چون گردش پرگار در خود داشتم سیریاگر گرد تو چندی چون خط پرگار گردیدم
اگر ترسیده چشمم در لباس از جوابم شدز بی اندامی ات چون جامه ی کوتاه پوشیدم
سرشک لاله گون بر چهره چون مژگان کنم خرمنبرویم تا شکفتی از کرم بالله گل چیدم
ز عین التفاتت باز دیدی چشم کی دارمچو در هر دیدنی پوشیدن چشم تو را دیدم
کسی را تا نیازارد کسی آزرده کی گرددچو دیدم رنج بسیار تو ای بی درد رنجیدم
کف افسوس شدم چون سنج هر دستی که مالیدیبه دستوری که می باید تو را فهمیده سنجیدم
طبیی جز سخن درد سخن را من نمی بینمبه آهنگ حریر خامه چندانی که نالیدم
نماید لاله زخمی که از تیغش زدم بر سرگل بی خار اگر نورس من از باغ جهان چیدم