شمارهٔ ۳۹۵
آن شفق گون چهره چون ساقی است امشب در برمتا کند خونم به دل در دور باشد ساغرم
جنبش نبض نگاهی در قفس پیچد مراموج بوی گل دهد ترتیب چون بال و پرم
لعل آتش رنگ جانان گرم لطف تازه ای استآب گوهر می زند جوش از کف خاکسترم
در نظر تا پیچ و تاب آن کمر آورده امهمچو زلف موج پیچد اشک در چشم ترم
یاد شوخی های مژگانش چه با دل کرده استچون مشبک اشک می ریزد ز مژگان ترم
تا خط مشکین آن لب گشت سرمشق خیالمی زند موج از نفس جوش بهار عنبرم
از نگاهی می توان خط بر وجود من کشیدهمچو شمع از طرف دامن وا توان کرد از سرم
در حضیض حیرت اندازد مرا اوج شعورگرمی پرواز سوزد چون شرر بال و پرم
در دل آیینه رویان جای خود واکرده امدام خوبان است چون آیینه نقش جوهرم
در قمار بوسه چون نقشم به تردستی نشستمی نشیند گر ستاند باز نقش دیگرم
کوکب طالع جدا کرد از چراغ دیده امآه آتشبار بادا میل چشم اخترم
حسن فردوسی است با نقش خیال تازه امچهره کوثر توان پرداخت از شعر ترم
نورس از لطف خیالم گشت حاسد مستفیضخصم کشتی سازد از طوفان آب گوهرم