گنج

شمارهٔ ۳۹۴

۸ بیت
چنین که بر سرهر حرف او سخن دارممگر به کام خود آن غنچه ی دهن دارم
زیوسفی که به مهر لطافت است عزیزغمی لطیف تر از بوی پیرهن دارم
دمی که حیرت حسنش مرا کند خاموشچو صبح مهر زخورشید بر دهن دارم
زمین زسایه من موج خیز سیماب استچگونه در قدمش پاس خویشتن دارم
تن لطیف تو هر گه به خواب می بینمبه ناز بالش خود برگ یاسمن دارم
از آن به رنگ عقیقم سرشک می ریزدکه همچو خال لبش اختر یمن دارم
زبس شکست مرا به سرشکست رسیدتنی چو خرده ی مینا به پیرهن دارم
دلم به خلوت معنی چو نورس است مقیماگر مقام به صورت در انجمن دارم