گنج

شمارهٔ ۴

۱۱ بیت
چو چشم دلبران دیدم بنای خانه خود راز جور نشأه گردش می‌دهم پیمانه‌ی خود را
زدی خون جوش چون فواره‌ی افشان مرا از دلچو زد بر طرّه، آن شمشاد بالا شانه‌ی خود را
به گرد خویش چون آب گهر بی‌پرده می‌گردمچو در دل جلوه گاهی دیده‌ام جانانه‌ی خود را
سرشکم جوش کیفیت زند از چشم میگونیمحیط نشأه دیدم گریه مستانه‌ی خود را
گهی احوال مشتاق از دل خود نیز می‌پرسیبه سنگی گاه یادی می‌کنی دیوانه‌ی خود را
تو هم شمعی نه شمع از حکم گرمی‌های پنهانیدهد بر گرد سرگردیدنی پروانه‌ی خود را
خضاب از خون دل داری نظر چون پنجهز کف بگذار دست‌انداز بی‌رحمانه‌ی خود را
زره از حلقه افعی چرا زیر قباپوشیمکن مغلوبه از هر نقش خلوت خانه‌ی خود را
به دام صحبت اغیار خود را دانه می‌سازیندانی حیف قدر صید دام و دانه‌ی خود را
دلت دارد خبر از گرمی بازار سودایمبه نقد داغ اول داده‌ام بیعانه‌ی خود را
بهار حسن جوش از غنچه‌ی دل می‌زند نورسعجب آباد می‌بینم دگر ویرانه خود را