گنج

شمارهٔ ۳۹۰

۷ بیت
ز مهر جلوه فال تجلی زد بر او دوشمکه چون صبح از گل خورشید زرین است آغوشم
از آنرو راز دار حیرتم با شد دُر گوششکه چون آب گهر محو صفای آن بناگوشم
تواند پرتو خورشید خضر راه من گرددکه از باغ جهان چون شبنم گل خانه بردوشم
گهی مجنون زلف و گاه محو نافه ی خالمبه مویی یا به بویی لیلی من می پرد هوشم
به دل گفتم کجایی در چه کاری گفت خوش باشدز چین کاکلش در سایه ی خط بناگوشم
خموشی در سخن پیچده دارد معجز نطقمچو چشم سحر سازش بی سخن گو یاد خاموشم
محیط آتشین موج غمم درعشق او نورسچو شور بحر طوفان گل کند از شوخی جوشم