شمارهٔ ۳۸۵
شور سودای تو در سر دارمعرض سرمایه ی محشر دارم
در دلم پرتو حسن ازل استشعله ی طور به مجمر دارم
نیست هر نشاه مرا رهزن هوشمستی از باده ی دیگر دارم
قندی خوی تو مطلب کردمنامه بر بال سمندر دارم
پرده برداشتنی در کار استتا من آیینه برابر دارم
رگ یاقوت شود موج نفسلب چو از خون جگر تر دارم
پادشاهی است خیالش کردنهر نفس عالم دیگردارم
نورس از هر چه درآید به نظردل ز اسباب جهان بر دارم