شمارهٔ ۳۸۶
دست و پا از خون چو مژگان در حنا می داشتمگر زعهد مردمان چشم وفا می داشتم
گر نمی افتاد بر سر سایه همت مراسایبانی بر سر از بال هما می داشتم
من که چون آیینه خود را کرده ام محو از خیالمدعی بودم به خود گر مدعا می داشتم
از کدورت غوطه در خون جگر می زد دلمگر زنور چشم خود چشم صفا می داشتم
دیده و دل را رگ جان نیش افعی می نمودگر ز بی دردی زکس چشم دوا می داشتم
تا زخود بیگانه ام دارد دلم آسایشیدر خطر بودم اگر یک آشنا می داشتم
نیش نازم بر جگر با بی نیازی می زنندتا بود احوال اگر چشم عطا می داشتم
تنگ چشمی های مردم بود راه آورد منگر به راه مطلب خود نقش پا می داشتم
بخیه ی اشکم نمی افتاد از مژگان به روراز خود را در میان گر با خدا می داشتم
می گشودم چشمه ی خون از رگ مژگان خصمهمچو نورس گر دماغ ماجرا می داشتم