شمارهٔ ۳۸۳
من آن طفلم که جوید دایگی مهر جهانگیرمبه رنگ صبح می جوشد ز پستان فلک شیرم
ز بس در نشاه ام پیچیده یاد گردش چشمیمصور می کشد پیمانه ها از دست تصویرم
جنون کاملم سامان کار از شور خود داردز موج خویشتن پیوسته چون دریاست زنجیرم
ز بس ترسیده چشم اعتبار از سهم دولت هانماید در نظر بال هما چون ترکش تیرم
چون موج باده کیفیت اسیر دام من باشدزبس مستانه کرد آن نرگس مخمور نخجیرم
مس خود را طلا از بی نیازی های خود کردمببین کنج روانم تا قناعت گشت اکسیرم
ز لطف جلوه ی ناز تو خرمی تا رقم کردمچو مژگان پری شد محو شوخی کلک تحریرم
خراب یک توجه را نگاهی می توان کردنچو ساغر گردش چشمی تواند کرد تعمیرم
لطیف افتاده طبعم از نگاهی رنگ می بازمچو حسن نکهت گل از نسیمی محو تغییرم
مرا جز گوشه ی چشم از عزیزان نیست منظوریکه همچون دیده ی یعقوب آبی نیست در شمشیرم
ز ضعف تن تصور کی تواند کرد ادراکممصور چهره پرداز خجالت شد ز تصویرم
نهان در لطف خود حرفم چو معنی در سخن باشدنیام از موج گهر می کند چون آب شمشیرم
کجا سر پنجه ی خورشید تا بد سایه از پستیبوه جولانگاه دعوی کیست تا گردد عنان گیرم
شکستم تا طلسم هفت خوان عالم صورتسواد اعظم معنی چو نورس گشت تسخیرم