شمارهٔ ۳۸۲
من که گردون در بغل چون وقت ساعت می کشمریسمان سرکشان در وقت فرصت می کشم
تا به بازار جوانی شد دکان دیده بازچون ترازو عینک چشمت به حسرت می کشم
از شراب زندگی پر می کنم هر ساغریباده چون خورشید تا از جام همت می کشم
چین بر ابرو می زند شاهین میزان از کفمچون خطای خویش را سنجم ندامت می کشم
بهر من از موج بوی گل قلم بندد بهاربس که از موی میان او نزاکت می کشم
بر قماش شوخی طبع من از باب خیالبس که حیرانند چون آیینه صورت می کشم
خاک تا کاسه ی من سیر اختر کرده استاز فلک چون شیشه ی ساعت کدورت می کشم
نیست جای انتقامم روزگار سفله راپا چو صبر حق به دامان قیامت می کشم
کی کشد از معنی پیکانه ی من جان خصمآنچه من از خویش ای صاحب سلامت می کشم
گر نیاید خاک بر سر آب چون از سرگذشتگر تو ممنونم نسازی از تو منت می کشم
می کشد کی عاشق بی تاب از تاب کمررنج باریکی که من از راه دقت می کشم
کی کشد نورس ز برق بی امان هر دم گیاهآنچه من هر دم ز روی آدمیت می کشم