گنج

شمارهٔ ۳۸۱

۹ بیت
کمر یار بسته می بینمگل امید دسته می یبنم
قلم تو به جزم خط خورده استخط ساغر شکسته می بینم
بوی گل ساز کرده برگ سفرمفرش غنچه بسته می بینم
خال را چون سپند از شوخیبه رخش جسته جسته می بینم
ریخت اجزای گل ز یکدیگردل بلبل شکسته می بینم
هر که گردد اسیر قید فرنگاز کمند تو رسته می بینم
بس که آشفته چشم بیمارشخاطر غمزه خسته می بینم
تار شد روزم از بریدن زلفرشته ی جان گسسته می بینم
بر لبش نقش خاکساران رانورس از خط نشسته می بینم