گنج

شمارهٔ ۳۸۰

۱۱ بیت
یاد ایامی که در دل خار خاری داشتیمبر رگ جان نیش خار از رهگذاری داشتیم
پیش از این در عشقبازی نقش کاری داشتیمنبض جان در قبضه خنجر گزاری داشتیم
دلنشین تر از گل خنجر به طرف آن کمرداغ مینا کاری از خط نگاری داشتیم
روشن از خط بناگوشی سواد دیده بوددر نظر مجموعه ی خط غباری داشتیم
بر امید وعده ی دیدار چون نقش قدمخوش راه یار چشم انتظاری داشتیم
بوسه را هنگام گرم آن لعل نو خط کرده بودشعله در جان از رگ ابر بهاری داشتیم
با خیال او دل پر داغ بی آهی نبودپاسبان گنج خودپیوسته ماری داشتیم
گرچه در دور خط مشکین سیاهی را فکندداغ سودای غمش را روزگاری داشتیم
عشق در تعمیر من هر جا گلی در آب داشتخانه پرداز دلی در هر دیاری داشتیم
بر سر هر کوچه چون مژگان اشک آلود خویشدر نظر پیوسته طفل نی سواری داشتیم
دل به دیداری قناعت کرده بود از گل رخاناز قماش حسن نورس روی کاری داشتیم