گنج

شمارهٔ ۳۷۶

۱۰ بیت
اگر تاری ز زلف آن پری رو در بغل دارمخُتَن در آستین گلزار شب بو در بغل دارم
دلم از عارضش با خال و خط مربوط تر باشداز این گلشن همین گل های خود رو در بغل دارم
کشد مد نفس در سنبلستان سر زلفشدلی چون غنچه دفتر خانه ی بو در بغل دارم
نه تنها نسخه ی فردوس دل باشد ز رخسارشسواد محشری زان زلف و گیسو در بغل دارم
چو دل دستک زن از رقص طپیدن یوسف خود رابه مصر جان چو شاهین ترازو در بغل دارم
به دارالملک وصلش پنج نوبت می توانم زدکه سیمین ساق خود را چار زانو در بغل دارم
به عشقش گرم از دم سردی اغیار می گردمزمستان است یار آتشین رو در نظر دارم
دل اشکم ز سودایش فرنگ آرزو باشدتمام عمر آن زنار گیسو در بغل دارم
رقیبم باد و رویی چار خرب از رشک خواهد زدنگارین پنجه ام را چار ابرو در بغل دارم
طپیدن های دل نورس مرا غماز می گرددکه این آیینه چون طوطی سخنگو در بغل دارم