شمارهٔ ۳۷۵
از قفس روزی که مصر آرزو می ساختمبر سر بازار شهرت چهار سو می ساختم
یاد آن نقشی که در بزم تو از دل سادگیهر نفس چون خانه ی نقاش رو می ساختم
داشتم کیفیت آن چشم میگون در نظرشیشه می پیچیدم زاشک از دل سبو می ساختم
هر دم از محراب ابرویی به تقریب نمازچون صف مژگان به خون دل وضو می ساختم
زخم دل بر بخیه می زد خنده ی دندان نمااز رگ جان رشته گر بهر رفو می ساختم
گشته ام در بزمش از افسون به این رنگ آشناخویش را می سوختم چون عود و بو می ساختم
زان گل رخسار اگر بی پرده رنگی داشتمخویش را چون بو نهان در جستجو می ساختم
بود در قید سیه کاری دل من چون نگینخویش را از سادگی تا نامجو می ساختم
تا از او بیگانه ام عالم ز من بیگانه اندعالم از من بود گر خود را از او می ساختم
می نمودم پایتخت خویش تاج آفتابهمچو شبنم گر نگین از آبرو می ساختم
گر چه با کس نیست کاری در جهان نورس مراهر که کاری داشت با او کار او می ساختم