شمارهٔ ۳۷۲
عجب مدار که پا در رکاب شد دل و دینمخراب جلوه ی آن خوش نشین خانه زمینم
گذشته تا به لبش نامم از تجلی حسننگارخانه ی چین شد سواد نقش و نگینم
عبیر پیرهن محشرست مشت غبارمچو شور تازه کند از تبسم نمکینم
شبی که بود دلم تر دماغ نکهت زلفشبه جای اشک ز مژگان چکید نافه ی چینم
به حکم ناز دهد آبروی حسن عتابشبه موج چشمه ی خورشید سر ز چین جبینم
چو رشک بهله فروچیده دستگاه به خونمز پیچ و تاب میان بسته ی کمر چه کمینم
به بال فکر و نظر نورس آن قدر که پریدمندا و عقل نشان از نگار پرده نشینم