شمارهٔ ۳۷۱
به ایمایی ز ایمان بی نصیب انداختی بازمچو زلف کافر از زنار بندان ساختی بازم
لب دوزخ زند بتخانه هر دم از تف آهمچرا در بوته ی سوز و گداز انداختی بازم
به جولانگاه بی رحمی نمی دانی چها کردمشکستی بستی و خستی و بر سر تاختی بازم
حقیقت کیش و مهر اندیش صافی دل هوس دشمنبه چندین امتیاز ازمدعی نشناختی بازم
چو نورس مات این غالب حریفان تا به کی باشیبه شطرنج فریب از کشت غفلت باختی بازم