گنج

شمارهٔ ۳۶۹

۱۳ بیت
موی چشم آیینه را گردد تن کاهیده امشد دُر مو دار اشک از بس به خود پیچیده ام
چون زبان در حرف می پیچی پی ناکامی اممیل دلجویی نداری از دلت پرسیده ام
مفت ممنون تا چو حرف مبتذل کردی مرامن خجل از روی خود چون معنی دزدیده ام
تنم کجا بیرون دهد چون کاغذ ابری کفتمن نمی گردم از آن تر گرگ باران دیده ام
یک سر مو از تو چون گرمی نمی بینم به خوابسخت در تابم تو گویی موی آتش دیده ام
تا تو برگشتی ز من یک بار دولت کرد روآمد از یادی به کار این بخت برگردیده ام
پا اگر خوردی مدان جرمم تو خودداری کنیاز چراغ دولتت کی پیش پایی دیده ام
نقد انصاف تو سنجیدم به میزان سلوککرده ام هر لحظه غش چون مبلغی غلطیده ام
زور فکر کج تو را چون مار خاکی راه مندر طریق مطلبم لنگیده ای پاییده ام
هیچ از لطف توام چیزی نیامد در نظرهر چه دیدم از تو پندرام که خوابی دیده ام
چیده ام چون غنچه تا من دامن از خار هوسبر هوا تنگ است جا از بس که برخود چیده ام
مدعای دل اگر فهمیده ای فهمیده امرنجه می خواهی مرا رنجیده ی رنجیده ام
بی سخن در حیله شیطان را دهی درس فریبچون نفهمم حیله چون نورس نه من فهمیده ام