شمارهٔ ۳۶۸
نبیند تیغ آن مه را چو بر سر قطره ی خونمکشد بر خویش چون خورشید خنجر قطره ی خونم
نزد از لعل او تا جوش کوثر قطره ی خونمنشد بر آتش عشقش سمندر قطره ی خونم
کند آیینه پردازی خیال لعل جانان رامگر دم زد زاقبال سکندر قطره ی خونم
ز بس پر شور دارد حسرت تیغ تو اجزایمگشاید چهره ی آشوب محشر قطره ی خونم
شود دندانه شمشیر حوادث در مصاف منکه دارد جوشن یاد تو در بر قطره ی خونم
نه تنها شیشه شد اشکم پریزاد خیالت راتجلی می کند حسن تو از هر قطره ی خونم
ز نشتر کاری مژگان آتش دست خونریزشمشبک جو شد از رگ همچو مجمر قطره ی خونم
به آیینی که رضوان در خیابان جنان کردهرود در کوچه ی تیغش سراسر قطره ی خونم
چو ابر تیغ جانان بر سر من سایه اندازدشود در چشمه ی حیوان شنا در قطره ی خونم
نه تنها آه من دارد مزلف چهره ی مه راکه باشد غازه ی رخسار اختر قطره ی خونم
چو گردد پرتو افکن بر ضمیرم یاد شمشیرشچکد بی نشتر از رگ ها و پیکر قطره ی خونم
چو در دل می کنم انشا حدیث نامه ی شوقشبرآرد پر به آیین کبوتر قطره ی خونم
رگ لعلش بپنداری تو از باریک بینی هاکه دارد جوهر تیغش مصور قطره ی خونم
ز جام فتنه ی دوران کجا بی خود شوم نورسکه از سرجوش محشر خورده ساغر قطره ی خونم