گنج

شمارهٔ ۳۶۶

۱۴ بیت
فغان چو شد چونی از بند بندم بس که نالانمنفس در سینه ام گم کرد خود را بس که نالانم
دهد جنبش چو مهد اشک شبها دست مژگانمکشد در بر چو طفلان نه فلک را موج طوفانم
بهار عارضش را بس که چون دل در نظر دارمتوان گل چید در هر موسمی از خار مژگانم
به پیری کرده چون آغوش من پرشاهدغفلتبرای لب گزیدن هاست خالی جای دندانم
غبار من گشاید چهره خورشید قیامت رابه خاکم سایه افکن گر شود سرو خرامانم
چنان از نرگس مست تو باشد محو کیفیتکه بندد شیشه برگلشن چو شبنم چشم گریانم
نه تنها چون بهار ارغوان مژگان تر دارمزلب گل می کند موج نفس چون شاخ مرجانم
لب جانان من هر چند دارد نبض جانم رابه لب آمد مرا جان و نمی آید به لب جانم
خط از خون می چکد برگوشواره ناز مژگانشگشاید گر نگاهش دفتر چاک گریبانم
ز چاک سینه چون مرغ قفس پیدا غمش باشدنهانی های دل گل کرده از زخم نمایانم
سواد سینه ی من کرده خوان داغ دل دارمکه چون نقش جهان هر گوشه بازار است می دانم
مگر شب تکیه طفل اشک زد بربالش داغشکه لبریز از گل خورشید چون صبح است دامانم
چون نی ناله از بس گریه ها در آستین دارمفغان و اشک من پیچیده اشک ابر نیسانم
خریدار من از بی قدرتی نورس نشد ظاهرنفیسم در به در افتاده گی چون جنس ارزانم