شمارهٔ ۳۶۴
طفل اشکم را قدم هر چند فرسودی به چشمسر به خورشید از خیال عارضش سودی به چشم
دیده و دل دارد از ریحان خطت چون غبارز آتش حسنت مرا آید همی دودی به چشم
بس که دارم جلوه ی مستانه ای را در نظرشد به لب خمیازه ام لعل می آلودی به چشم
چشم پوشیدیم از خود جلوه داری خویش راطالب دیدار گردیدیم فرمودی به چشم
می زنم جوش بهشت آیی به چشمم گر فروددارم از طوفان نازت چون روان رودی به چشم
شاخ مرجان می نماید پنجه ی مژگان مراچشمه ی خون دلم را بس که پیمودی به چشم
طفل اشکم از نگاه لطف شد منظور نازهر دمم حسن محبت بس که افزود به چشم
مور خط عین الکمال حسن را تعویذ شداین سلیمان را نماید درع داودی به چشم
چهره ی کوثر گشودی خانه ی مژگان مناز می لعلت چو دل پیمانه پیمودی به چشم
آتشین نظاره ای در دل مرا افکنده شورزان سرشک آید مرا داغ نمک سودی به چشم
چشم دیگر داشت نورس چیست این بیگانگیبا نظر چون نور آخر آشنا بودی به چشم