گنج

شمارهٔ ۳۶۳

۱۲ بیت
از مهر همچو سینه ی مشرق لبالبمهرگز به حرف کینه نشد آشنا لبم
چون شب سیاه نامه ی سودای کینه نیستدم می زند چو صبح زصدق و صفا لبم
دوری چو مشکل است ز دیرینه همدمانیک دم نمی شود ز خموشی جدا لبم
چون دل به هیچ وجه به باطل نشد حریفدر حرف حق مثل شده نام خدا لبم
از بس که خون چکان ز دلم ناله جوش زددر بحر خون چون موج نماید شنا لبم
چون دل حریف حرف تمنا نمی شوندبی آرزو و زبانم و بی مدعا لبم
هر دم ز حرف طوطی خط تو بی سخنپهلو زند به سایه ی بال هما لبم
لعلت مکیده است و حدیث شنیده استمطلب شکار گوشم و حاجت روا لبم
هر دم زشوق دانه ی خالت چو مرغ دلپرواز کرده است به بال دعا لبم
از بس که هم زبان شده با فکرت صوابایمن بود چو خامه ی صنع از خطا لبم
چون خون رشک در جگر خصم بی سخنهر دم کند زجوش معانی صدا لبم
نورس ز کنج گوهر اندیشه های دلدارد به زیر پرده ی فطرت چه ها لبم