گنج

شمارهٔ ۳۶۲

۶ بیت
دیده را آیینه ی صورت اشیا کردمتا در او جلوه ی پنهان تو پیدا کردم
آنقدر جوش زد از چشم ترم گوهر اشککه صدف را گره خاطر دریا کردم
باده از ساغر خورشید کشد مردمکمقالی حسن تو در جام تماشا کردم
بوسه ها زد لب فکرت به سرانگشت خیالتا زسر رشته ی مطلع گرهی وا کردم
تا ز سحر لب لعلت سخن انشا کردمخامه را منشی اعجاز مسیحا کردم
بس که شد محو تجلی دل حق مطلب مننورس امشب می منصور به مینا کردم