شمارهٔ ۳۶۰
به ساز تربیت درپرده ی مهر است دستورمبلند از گوشمال آوازه می گردد چو طنبورم
به دست از دست خط حسن دارم سایه ی دستیبه دل داغ غمم تعلیق ها از شعله ی طورم
زخونریزم چو مژگان گر دم تیغ تو بر گردددر آب خضر اگر بینم هلاک خویش معذورم
گراز دشنام تلخش روی دل یک دم نمی بینمبه تنگ آید دل از غوغای شکر خنده ی حورم
اگر نالم ز دستش باز دارم چشم بر شستشاگر عرض نیازی می کنم ناز است منظورم
چو چشم و نور چشم از بس که باشد لطف منظورشبه من جانان بود نزدیک چندانی که من دورم
چو شمع از آب و تاب جلوه اش گریان و خندانمبه رنگ بوی گل درعشق او رسوا و مستورم
ز راه مغز داری بی صدا چون خامه شد حرفممکرر در نظرها با کمال قدر چون نورم
گذارد دست بر خاطر چوناوک را به زه بنددنمی آید به چشم خصم چون شست کمان زورم
به پیشم از پی تبرید ریشی مدعی داردز دم سردی لب او داده هر دم قرص کافورم
به چینی خانه ی ترکیب نورس از خطا کردنز موی کاسه ی سر داده هم چشمی به فغفورم