گنج

شمارهٔ ۳۵۹

۱۱ بیت
گر به گلگشت ارم یا بزم دارا می رومعضو از جا رفته ام از خانه هر جا می روم
جان طاقت صحبت حلقم به لب آورده استهوی وحشت می کشم تا کوی عنقا می روم
هشت در پای دلم نعلینی از چشم غزالبا رم آهو به سیر دشت همپا می روم
نقد جان را می دهم رم از غزالان می خرمچون به صحرای جنون از راه سودا می روم
واجب عینی بود از نور چشم خویش رماز دل مردم نهان از دیده پیدا می روم
منظر مردم نباشد یک سر مو دلنشینجا اگر در چشم خواهم کرد بی جا می روم
تا شدم نالان چو رود از روی سخت مردماناز نظر با بی نوایی ها به غوغا می روم
بر سبک روحی سوارم داد از این ضعف تنهم عنان مهر تا کوی مسیحا می روم
نقطه ی قاف قناعت دانه ی دامم بس استکرده ام چون توشه ی وحشت مهیا می روم
خلق با من نرم اگر موم و چون مرهم شوندچون شرر از بیم شر در سنگ خارا می روم
بس که از خود نیز رم نورس ز وحشت کرده امگر ز بی هوشی به خود آیم دگر وا می روم