گنج

شمارهٔ ۳۵۳

۹ بیت
دارم دل صدپاره هر پاره جانان در بغلاز یک گل این شبنم کشد چندین گلستان در بغل
در عشق آن گل پیرهن از خام غم دارد چو گلپیراهن عریانی ام چاک گریبان در بغل
از بس که در چشم و دلم جا کرده نقش جلوه اشهر قطره اشکم را بود تصویر جانان در بغل
آیینه ی یوسف بود گل های داغ از پرتوشدارد دل یعقوب من صد ماه کنعان در بغل
از بس که دزدیدم به دل اشک از حجاب نوخطیخیزد غبار از خاک من چون ابر طوفان در بغل
چو گلبن از خاکم دمد هر غنچه را از ناوکشچون قطره های خون من گل کرده پیکان در بغل
دارد به تن هر قطره خون ای شعله ی گل پیرهنچون عکس مشکین خالها داغ توپنهان در بغل
شمع از قبول راستی دم از ید بیضا زندچون صبح دارد صدق ما خورشید تابان در بغل
نورس مگر اکسیر عشق آمد به دست من که شدآهم هم آغوش اثر خارم گلستان در بغل