گنج

شمارهٔ ۳۵۲

۷ بیت
بس که در طفلی غمش شد اضطراب افزای دلجنبش گهواره ام بود از طپیدن های دل
تکمه های قطره ی اشکم به چاک آستینگوهری باشد صدف پرورده ی دریای دل
چون نباشد خاطرم از بوی گل آشفته ترسنبل زلف تو شد سرمایه ی سودای دل
بس که از تیغ تو گردد محو لذت کام جانجوید از ناسور مرهم زخم خون پالای دل
بی نشان تر شد زمیم آن دهان در سینه امیافت تا در قاف عشقش آشیان عنقای دل
جان من گر کفر باشد رسم دلجویی تو رادر خم زنار زلفت باد خالی جای دل
گر چه نورس خصم جان شد ماه ترسا زاده امچون دم عیسی لبش باشد حیات افزای دل