گنج

شمارهٔ ۳۵۰

۶ بیت
مست آمد آن نسرین بدن چون خرمن گل در بغلنظاره را از طره اش یک دشت سنبل در بغل
می آید آن رشک قمر از دفتر مدنظرطومار کاکل بر میان فرد تغزل در بغل
خطش نهد گر بوسه را تعلیق ها در آستیناز ناز اما لعل او دارد تعلل در بغل
از بس که محو نشاه از کیفیت چشم تو شدباشد دل پرخون مرا چون شیشه ی مل در بغل
از بند بندم همچو نی از بس فغان گل می کندهر قطره اشکم را بود فریاد بلبل در بغل
برآستانش روز و شب دارم چو جان در آستیننورس به تقبیلش مرا باشد تقبل در بغل