شمارهٔ ۳۴۶
ریخت تا کوه غمت فرسنگ در فرسنگ سنگبحر شد هامون صفت فرسنگ در فرسنگ سنگ
بس که دارد سنگ باران بر سرم ابر جنونشد محیط شش جهت فرسنگ در فرسنگ سنگ
خون عرق کوه بدخشان کرد تا یاقوت اشکداد رنگ تربیت فرسنگ در فرسنگ سنگ
بس که کارم در گره چون خاره سنگ افتاده ریختاشک مرجان منزلت فرسنگ در فرسنگ سنگ
شیشه ی ما را زدست انداز چرخ بد قمارمی کشد میدان لت فرسنگ در فرسنگ سنگ
بالش نرمم به زیر سر گذارد کوه دردداشت دشت عافیت فرسنگ در فرسنگ سنگ
نیست اقلیم بقا را سنگلاخی دیده امدر سرای عاریت فرسنگ در فرسنگ سنگ
ساغر عیش مرا گوشه ی خاطر مداممی رساند تهنیت فرسنگ در فرسنگ سنگ
همچو مینای می از پهلوی خصم خانگیرهزنم شد عاقبت فرسنگ در فرسنگ سنگ
جزء خاصیت مرا چون گوهر یکتا صفاستتیره و بی منفعت فرسنگ در فرسنگ سنگ
راه طاعت چون کف دست است نورس دیده امدر طریق معصیت فرسنگ در فرسنگ سنگ