شمارهٔ ۳۴۴
لعل می گون چون نگاه از حرف های نیم رنگدست و پای فکر را بندد حنای نیم رنگ
لعلش از خط زمردگون مرصع می کندچهره ی زردی که دارم چون طلای نیم رنگ
نیم رنگیهای حسنش برق طاقت شد مراسوختن شد رنگ بست از شعله های نیم رنگ
فکر را سرمشق رنگینی دهد چون خط لبمطلع ابروی جانان از ادای نیم رنگ
عشق گردد رنگ بست از رنگ نازک بیشترجلوه ی حسن است رنگین در قبال نیم رنگ
مهوشان را هاله از مهتابی آغوش ماستنقش ما رنگین نشست از چهره های نیم رنگ
نیست سیری دیده را از نیم سیر رنگ حسنچشم را از رنگ سیر است اشتهای نیم رنگ
آرزو را فر به این لاغر میانان کرده اندخیره شد رنگ هوس از عشوه های نیم رنگ
با نگاه چشم می گون بوسه را کیفیت استنشاه رنگین جلوه گردد در هوای نیم رنگ
چون عرق بر روی جانان در سبوی غنچه بازشبنم گل می رساند باده های نیم رنگ
از گل شفتالو اش نورس به بویی قانع استمیرزا حاصل کند گر مدعای نیم رنگ