گنج

شمارهٔ ۳۴۳

۱۱ بیت
کوهکن کی صورت معشوق کرد افشا به سنگمی کند از دلنشینی نقش شیرینی جا به سنگ
هر که پا از حد خود بیرون نهد یابد زوالجا به نارا این قلعه دارد باشد آتش به سنگ
صفحه ی گیتی سواد چرخ مینا رنگ شدبس که زد سنگین دل ما شیشه ی دل ها به سنگ
بر نداری است اگر از گران مینای میاز غم عالم تو را هرگز نیاید پا به سنگ
می شود کامل جنون از الفت سنگین دلانمی کند مجنون ربایی دامن صحرا به سنگ
ملک ارباب ستم از یکدگر پاشیدنی استشیشه های چرخ آخر می خورد یک جا به سنگ
پر زد دم سردان به جان آمد دل صد پاره امچون شرر زین مجمع افسرده سازم جا به سنگ
چرخ بد گوهر دهد هم سنگ دریا گوهرشهر که زد از نقص گوهر گوهر یکتا به سنگ
چهره ی ما را خراش از ناخن بیداد نیستغوطه ور در زخم کی شد سینه ی دریا به سنگ
شیشه ی دل نشاه حق یاد از فیض شکستپیش تر گردد درست آید گر این مینا به سنگ
مشرق صد چشمه ی خورشید را منشی شودگر زند نورس عصای خامه چون موسی به سنگ