شمارهٔ ۳۴۲
به عهد جلوه ی ساقی چو جام لاله زسنگدمد زگردش چشمش گل پیاله ی سنگ
زناله ام که دل خاره آب می گرددبه خون سرشته شرر می چکد چو ژاله ز سنگ
کدام آهوی وحشی گذشت از این صحراکه گشت چهره گشا شوخی غزاله ز سنگ
چنین که از دل سخت تو جوش زد فریادشکست شیشه ی دل وا کشید ناله ز سنگ
از آن ز لوح دلش حرف جور نتوان شستکه کس نکرده رگ سنگ را ازاله سنگ
به سنگ کرده جنونم چنان هواداریکه ماه را چو گهر شد حصار هاله ز سنگ
ز بس که روزی بختم ز چرخ سختی هاستقضا دهد چو فلاخن مرا نواله زسنگ
صفیر ناله ی نورس برآورد فریادجدا از آن صنم عنبرین کلاله سنگ