گنج

شمارهٔ ۳۴۱

۱۴ بیت
دیده ی حق بین کجا مستور می گردد به خاکرسته ی دار فنا منصور می گردد به خاک
نوبهار از لاله طرح ساغرش را می کشیدکشته ی نظاره اش مخمور می گردد به خاک
در بهشت جلوه های شوخ نقش پای اوخنده ی دندان نمای حور می گردد به خاک
هر که را در آب و گل مهرش تجلی کرده استداغ سودایش چراغ طور می گردد به خاک
بس که یاد آن میان در دل قیامت می کندسایه ی من حشرگاه مور می گردد به خاک
کنج حسن آن پری نهان ز چشم مردم استبی بصیرت از خیال دور می گردد به خاک
بس که می پیچد زمین را طره اش در اشک ترداغ ماتم دیدگان نا سور می گردد به خاک
کس نقاب چهره ی خورشید مشت گل نکردمحو نور عشق کی مستور می گردد به خاک
در هوای مهر او هر ذره شاهی می کندکاسه ی سر زین نوا فغفور می گردد به خاک
دیده ام زخم زمین را خاک مرهم می شودسفلگان را کاخ دل معمور می گردد به خاک
قوت بازوی عجز اینجا علم وا می کنددانه از افتادگی پر زور می گردد به خاک
هر که سرگردانی افتاده جوید بعد مرگنقش او بی سایه اش بی گور می گردد به خاک
تکمه ی پیراهن خورشید شبنم می شوداشک حسرت قبه ای از نور می گردد به خاک
در نوای عشق نورس بس که لبریزم چو نیبندبندم پرده طنبور می گردد به خاک