شمارهٔ ۳۴
تا چهرهگشا شد غم عشقم یرقان رادر خلوت آئینه کنم سیر خزان را
چون کوه ز سنگین دلی آن مایهی تمکیندر کُشتَنَم از تاب کمر بسته میان را
حیرت نشود گر سُبُل دیده توان دیدبر آینهی عارض او جوهر جان را
گر رنجش بی جای تو را هیچ سبب نیستما هیچ نوشتیم میان را و دهان را
ز آشفتگی بخت نمودیم چو نورسمجموعهی دل زلف پریشان بتان را