شمارهٔ ۳۳۹
از شراب لعل ساقی بس که دارم کام خشکچون خطش سوهان روحم بود هر پیغام خشک
از فروغ لعل جانبخش تو در بزم چمنآب حیوان می چکد از دیده ی بادام خشک
تشنه ی گفتار تلخش را چو آب زندگیمی شود اکسیر عمر جاودان دشنام خشک
هر که پاس ابروی خویش دارد چون گهردر محیط از شرم همت تر نسازد کام خشک
در نظر بی باده ی مشکین غمار آلوده رامی شود خمیازه ی زخم نمایان جام خشک
تر زبانی های ما نورس ز فیض صائب استمی تراود نغمه های تر زمن با کام خشک