شمارهٔ ۳۳۱
از حسن تو چون عالم جان است در این باغگل درعرق شرم نهان است در این باغ
خاموش بود بلبل گویا ز ترنمگل محو تو ای غنچه دهان است در این باغ
هر برگ چو طوطی به نوایی است غزل خوانآن آیینه ی صورت جان است در این باغ
از فیض شکر خنده ی جانبخش لب یارهر شبنم گل خرده ی جان است در این باغ
در جدول آبند بتان با لب میگونبر خور که می لعل روان است در این باغ
هر برگ به گل بازی این لاله عذارانچون نرگس شهلا نگران است در این باغ
آمیزش خوبان به گل از روی تماشاچون صحبت مهتاب و کتان است در این باغ
از شوخی هر سرو به شاباش هزارانهر شاخ گلی رقص کنان است در این باغ
هر برگ زبانی است پی عرض تمنانورس مگر آن جان جهان است در این باغ