شمارهٔ ۳۳۰
در هر ورق آن جلوه نهان است در این باغهر برگ سراپرده ی جان است در این باغ
برجلوه ی نازش گل و خارآیینه سازندگز نقش بهار است و خزان است در این باغ
بی پرده شد آن حسن جهانگیر که از گلصد بتکده از شاخ عیان است در این باغ
ذرات ز شوقش همه در وجه و سماعنددستک زنی شاخ از آن است در این باغ
آن را که دماغ است تر از نشاه ی تحقیقخمیازه ی گل رطل گران است در این باغ
بر آیینه ی فهم تو هر سبزه نوخیزپرواز ده رنگ کمان است در این باغ
گر نشو و نما نرگسش ادراک تو داردهر شبنمی آیینه ی جان است در این باغ
نورس به ره معرفت آن گل خودروهر چند دل از غم نگران است در این باغ
هر شاخ نهال است مرا دست دلیلیهر سبزه ی نورسته زبان است در این باغ