شمارهٔ ۳۲۲
ز شوخی در بهشت جلوه تازد تکیه بر گل سنبل زلف سمنسایشزند بر خاک از جوش طراوت موج کوثر سایهی شمشاد بالایش
به رنگ سینهی شهباز دارم پیکر از تحریر کلک چشم قتّالیکه چون شاهین کشد در خاک و خون گنجشک دل را شوخی مژگان گیرایش
صنم سیما برهمن زادهای زُّناربندی در فرنگ دلبری دارمکه باشد در بر بتخانهی دل چون محبت حلقه زن زلف چلیپایش
مرا الماس کاری در جگر دارد زمّرد گون خطی کز پاکی جوهرنگاه از دیده خیزد چون شفق یاقوت پوش از پرتو لعل شکرخایش
ز بس هر دم به نقشی حسن او از شرمگینی جلوه دارد در دل عاشقبه رنگ صفحهی ارژنگ گرد آیینهام را پرتو عکس دلآرایش
به خون آغشته چون گل سینهام صد چاک دارد خنجر مژگان بیباکیکه دارد چون پری در شیشه اعجاز مسیحا سحرساز چشم شهلایش
به گلزار محبت گر چه نورس با گل خود روزگاری مهر ورزیدمندارم حاصلی چون لاله جز داغ دل و خون جگر از خار سودایش